موشی که عاشق بود هر روز می آمد تا ببیند چشم هایت را
ناز وادایت را
اما تو با جاروب
با جیغ های سرکش و مرغوب
او را تا خانه اش دنبال میکردی
موشی که عاشق بود
هر روز میآمد تو را میدید ازگوشه دیوار
البته که گربه چاق وحنایی را
همچین بغل میکردی
وبا او چجوری حال میکردی
موشی که عاشق بود
یک هفته پیدایش نشد هرگز
رفتند یاران خانه اش را جستوجو کردند
این نامه روی دسک تابش بود
یاران خداحافظ!
من میروم تا گربه چاق حنایی را یک لقمه ی بی دردسرباشم
من میروم تا دروجود گربه چاق حنایی شعله ور باشم
آنگاه
هر وقت معشوقم این گربه چاق حنایی را بغل فرمود
من نیز از آغوش گرمش بهره ور باشم